ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و 11 ماهگی

    از همان روزي که پاي تو به اين دنيا رسيد غصه هايم يک به يک از قلب و جانم پر کشيد روز ميلاد تو دنيا يک صدا خنديده بود اسمان در مقدمت باران گل باريده بود   در ستاره بارانِ ميلادت ميان احساس من تا حضور تو حُبابي است از جنس هيچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسماني است به بلنداي عشق جشن ميلادت را به پرواز مي روم دراين خانگي ترين آسمانِ بي انتها آسماني که نه براي من نه براي تو که تنها براي "ما" آبيست   ماهگیت مبارک عزیزم ...
21 آبان 1390

ریحانه و انار

سلام ریحانی علاقه زیادی به انار داری آخه تقصیری هم نداری گلم وقتی تو دل مامانی بودی من خیلی انار میخوردم خیلی هم علاقه داشتم انار یکی از میوه های مورد علاقه منه الانم میوه ی مورد علاقه جفتمون شده به به مخصوصا وقتی ملس باشه آی لاو یو .... امروز که الان شده دیروز پدر جونی داشت انار میخورد که مثه جت خودتو بهش رسوندی و نذاشتی پدر جونی انارشو بخوره البته پدر جونی هم بی میل نبود که شیطونی نکنی طوریکه خودش بیشتر از من مشتاق بود که این لحظه ها به تصویر در بیآن و ازم خواست که دوربینو بیآرم و ازت عکس بگیرم اینم دو نمونه انار خوردن ریحانی این مدلی خوردن انار بیشتر بهت می چسبه اگه گفتید دارم چیکار میکنم؟ ...
21 آبان 1390

ریحانه و باغچه حیاطمون

سلام ریحانی عزیزم امروز داشتم تو فایلای لب تاب خاله سودی می گشتم که دیدم یه فایل عکسای گلچین شده داره باز که کردم عکسای شمارو تو حیاط خونمون وقتی مادر جونی و ستایش تابستون اومده بودن پیشمون دیدم یادش بخیر چقدر با مادر جونی خوش گذشت با هم دیگه کندوان رفتیم و بردمت آتلیه و... من یادم رفته بود که عکسارو از موبایل مادر جونی توی کامپیوتر خودم کپی کنم چه عکسای قشنگی هم شدن  بعدا نوشت : خاله ستاره  فردا از پیشمون میره   ایشالا سفرتون بی خطر سامی دلم خیلی برات تنگ میشه مخصوصا شیرین کاریهات اینم یه نمونه اش دیروز من (مامان ریحانا ) داشتم صبحونه میخوردم ریحانی هم اومد توی سفره که نونا رو برداره و بخوره تا دیدی...
20 آبان 1390

ریحانه و چرخ خیاطی

سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگیم و ریحان عسلی شیرین تر از عسلم امروز مادر جونی داشت واسه خاله ستاره  که چند تا کاره خیاطی داشت واسش انجام میداد اما مگه گذاشتی مادر جونی کاره نیم ساعته رو 2.5 ساعته  انجام داد بیچاره کمرش درد گرفت هی میخواستی دست به چراغ چرخ بزنی منم تمام نخ های رنگی رو میذاشتم جلوت یکم بازی میکردی و تا میدیدی من دارم به تی وی نگاه میکنم زودی فرار میکردی وقتی هم می گرفتمت که نری میزدی زیر گریه و مثه ماهی که توی تور گیر افتاده خودتو تکون میدادی که از دستم فرار کنی مادر جونی برات شعر میخوند شما هم براش ناز میکردی  پ.ن : فاطمه جونی که برام کامنت خصوصی گذاشتی  پس آدرستو چرا نذاشتی گلم من چطوری ب...
19 آبان 1390

ریحانه و پسر خاله اش سامی

سلام  وای این روزا چقدر خوش میگذره هرچی بگم کم گفتم از وقتی سامی بلا اومده که دیگه حسابی از خنده روده بر میشیم از بس کاراش خنده داره مخصوصا وقتی یکی در میون فارسی رو انگلیسی صحبت میکنه دلم میخواد قورتش بدم  بعدازظهری داشتی کارتون پلنگ صورتی نگاه میکردی تو یه قسمتش برف اومده بود گفتی خاله ببین (snow) برف اومده ای جونم یا وقتی دستمال کاغذی میخوای میگی تی شو (tissue) میخوام الهی من بگردم  یا اینکه ستایش دیروز داشت دست به صورت ریحانی میزد و نازی میکرد شما هم اومدی تو اتاق فکر کردی ستایش داره ریحانی رو میزنه گفتی وای وای خاله ستایش دیگه ریحانه ی من رو نزنیا مامان (ستاره) داره ریحانه ی من رو میزنه چه کاره بدی کرد  اینم ...
18 آبان 1390

ریحانه و محل کار پدر جونی

سلام مامانی امروز صبح می خواستیم بریم بازار واسه خرید که قرار شد قبل از اون یه سر بریم دفتر پدر جونی شما هم که از ساعت 7 بیدار شده بودی و وقتی ما میلخواستیم حرکت کنیم خوابت گرفتو خوابیده به پدر جونی سر زدیم کلی اونجا شیطونی کردی اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی   بعدا نوشت : امروز تو دفتر پدر جونی  هشتمین مرواریدت هم دیده شد مبارکه ...
15 آبان 1390