ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

من و دردودلم برای پدر بزرگم

سلام   امروز عکسای مراسم رو که دیدم شوشو هم خونه بود ریحانی گریه میکرد بغلش کردم شوشو نشست و یکی یکی عکسا باز شدن امروز خاله ستاره برام ایمیل کرد تا دیدم اعلامیه شو زدم زیر گریه هق هق خیلی دلم گرفت همسری از گریه ام یه جوری شد دیدم دست و پاش گم کرد زودی close زد و نذاشت بقیه عکسارو ببینم ریحانه رو از بغلم گرفت رفتم زیر نور گیر خونه نشستم و هی گریه کردم   خدایا بیامرزدتت خیلی مرد خوبی بودی الهی جات تو بهشت باشه قبل از اینکه عکسارو ببینم حوالی ساعت 1:30 ظهر بود با مامانم حرف میزدم میگفت رفتم غسال خونه دیدم صورتش خیلی خوشگل شده بود میگفت این چند روزا قبل از فوتش خیلی بهتر شده بود کسی فک نمیکرد بخواد بمیره ...
1 دی 1390

ریحانه و مهمونی شب یلدا

سلام مامان بزرگ (پدری ) و عمو عبدالله قرار بود با پرواز بیآن تبریز اما از اونحایی که تبریز یه چند روزیه مه آلوده پرواز کنسل شد و امروز با ماشین دربستی خودشون رو به شبه چله رسوندن همونطور که تو پست قبلی گفتم ما هر ساله می ریم خونه مادر شوهرم شب یلدا دور هم جمع میشیم امسال هم که یه یه ماهی میشد مادر شوهرم تهران پیش خواهر شوهری بودن همه دور هم جمع نبودیم تا دیشب مادر شوهری هم زحمت کشیده بودن واسه نوه های کوچیکتر کادو خریده بودند دستتون درد نکنه خاله ستاه هم واسه تولد ریحانی یه عروسک خوشگل و یه  اسباب بازی lego خریده بودن که داده بودن به مادر شوهرم که بیاره واسم خواهری دستتون درد نکنه کادوهای مادر جونی (مادری ) هم رسید به دستم ت...
1 دی 1390

ریحانه و شب یلدا

به جای شمردن جوجه ها !! امشب موقع خواب ، بشمار، تعداد …دل هایی را که به دست آوردی … بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی … بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی … فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی ؟! جوجه ها را بعدا با هم میشماریم…. زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. بيا اي دل کمي وارونه گرديم براي هم بيا ديوونه گرديم شب يلدا شده نزديک اي دوست براي هم بيا هندونه گرديم شب يلدا مبارک   سلام عزیزترینم یلدای پارسال 10 روزه بود و امسال دومین شب یلدات 1 سال و 10 روزه ایی ...
30 آذر 1390

ریحانه و عکس های 10 ماهگی

سلام ریحانی نه به اول که اصلا بغل پدر جونی نمی رفتی نه به این آخریا که بابامو ول نمی کردی اینجا خونه مادربزرگم هستیم و تو حیاط نشسته بودیم بعضی شبا دایی علی می گفت میخوام برم کناردریا  یه چرخی بزنم می آیید بریم ما هم از خدا خواسته زود لباسامونو می پوشیدیمو باهاش می رفتیم اینجا هم روبروی سیا سمبو یه ساندویچی توی بوشهر که دایی علی برامون هات داگ رفت بگیره سفارش یکم طول کشید ریحانی هم خسته  شده بود و خوابش می اومد منم چاره ایی نداشتم جزء اینکه ریحانی رو از سقف ماشین ببرم بالا که بیرون رو نگاه کنه چقدر هم دوست داشتی تا می آوردمت پایین دستاتو می بردی بالا که بازم بذارمت بری بالا و بیرون رو نگاه کنی سامی اینجا تازه از ...
29 آذر 1390

ریحانه و کیبورد

سلام از وقتی از بی یو اومدیم خیلی وابستگیت به باباییت زیاد شده تا اف اف به صدا در میآد هر جا باشی خودتو میرسونی به در تا پیشواز بابایی بری و خودتو میندازی بغلش یه وقتایی هم میخوای اف اف از جا در بیاری همش میگی بابا بابا بابا بابا بابا ..... تا میتونی دلبری کن عسلی من بابایی هم دیگه میدونه که وقتی میآد خونه دست خالی ممنوعه چون یه وقتایی که من وسایل میخوام و کنارش چیپس یا هر خوراکی دیگه می گیره میکشی خودتو براشون که البته نمی خوری و فقط دوست داری بریزو به پاش داشته باشی مخصوصا وقتی گندم و ذرت شیرین برات می گیره چند وقتی بود که به بابایی میگفتم برام لب تاب بگیره اما حالا خیلی پشیمون شدم وقتی می بینم تا میشینم پای کام می آی پیشم و هی یا ...
28 آذر 1390

ریحانه و واکسن یک سالگی و بی خوابی شبانه

سلام ریحانی امروز واکسن یک سالگیتو زدی دیگه واسه خودت خانم شدی جیگرم  با یه هفته تاخیر آخه هفته ی پیش تب داشتی مرکز بهداشتی هم می برمت فقط یکشنبه_ سه شنبه ها واکسن یک سالگی رو میزنن قوربونت برم که کلی گریه کردی بابایی طاقت نیآورد و اومدم تو اتاق و بغلت کرد بعد از اون هم از اونجایی که بهداشتیار مربوط به پرونده ات خیالمون رو راحت کرد از خوردن همه چیز  البه بغیر از تخم مرغ عسلی بخاطر تب مالت بابایی واست شیرینی خامه ایی خرید شما هم مثله همیشه به گفته ی اطرافیان که مزاجت به من (مامانی ) کشیده چیزای شیرین رو دوست داری من هم به خاطر اشکایی که ریختی گذاشتم هر جور که دوست داری با شیرینی بازی کنی و بیخیال کثیف کردنت شدم آخه خیالم راحت ب...
27 آذر 1390

ریحانه و دیروز 27 آذر

  سلام عشقم همونطور که تو پست قبلی نوشتی دیروز 90/10/26  حال عجیبی داشتم من که نتونسته بودم تو مراسم بابا بزرگم شرکت کنم وقتی عکسارو دیدم حال عجیبی بهم دست داد بیشتر فقدان بابابزرگمو درک کردم دیروز وقتی مامانم از مراسم برام میگفت من فقط گریه میکردم اصلا دست خودمم نبود نمیتونستم جلوی سرازیر شدن اشکامو بگیرم ریحانی شاهد و یاور همیشگی فقط نگام میکرد بابایی هم که حال و هوام و دیده بود ساعت 7:00 زنگ زد که پاشو بریم خونه آقا موسی( برادر شوهرم ) اول قبول نکردم اما بعدش راضی شدم دیروز روز خاصی بود برام ریحانی ببخش عزیزم قبل از رفتن اینروزا که ریحانی یاد گرفتی از روی مبل بالا بری همش منو تحریک میکردی که دنبالت بدومم و از دستم فر...
27 آذر 1390

ریحانه و ماژیک

سلام شیطون بلای مامان یه روز که می خواستم لباس بابایی رو اتو کنم داشتی با یه ماژیک بازی می کردی اومدم میز رو گذاشتم رفتم که اتو رو بیآرم از اتاق تا لباس بابایی رو انتخاب کنم و بیآم دیدم در ماژیک رو باز کردی و شروع کردی به خط خطی اولین باری بود که این کارو میکردی چقدر من ذوق کردم فرداش که داشتم خونه رو جارو می کشیدم دیدم از آثارتون روی فرش هم نقش بسته ریحان عسلی چقدر تو بلایی اینم عکساش ...
26 آذر 1390

ریحانه و move play station

سلام عزیزم روزای آخری که بی یو بودیم دایی علی که خیلی وقت بود  ps3 گرفته بود بهمون قول داده بود که move اش رو هم بگیره تا ما بتونیم بازی هاشو کنیم از دست تکنولوژی این زمونه خیلی بازیهاش خوب بودن مخصوصا رقصش هرچند ما از پسش البته غیر از خاله سودی بر نمی اومدیم اما همین که تحرکت داشتیم و ساکن نبودیم خودش کلی بود یاد اون روزایی افتادم که سگا اومده بود ما هم کوچیک بود نوبت میذاشتیم super mario رو مرحله ایی بازی میکردیم اون موقع کجا بازیهای الان کجا ریحانی و move اینجا هم بازی paint شه که ستایش بازی میکنه ریحانی رو ببینید ستایش رو بخاطر هیجان بازی چطور نگاه میکنه ...
25 آذر 1390