ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و رنگ اسمش

سلام وقتی ریحانه بعدازظهر خواب بود منم از فرصت استفاده کردم و اومدم وبگردی توی دنیای مجازی توی یه وبی دیدم نوشته اسم شما چه رنگیه کلیک کردم ببینم چی نوشته  که ....  و بالاخره رنگ اسم  ریحانه من طلایی بود حالا شما دوست عزیز اگه دوست داری بدونی اسمتون چه رنگیه پس زود قلم و کاغذتو بردار و حساب کن دوست داشتی به ما هم بگو من (مامانی) رنگ اسمم   زرد (زرد) بود به رنگ اسم ریحان عسلیمم خیلی نزدیکم  اینم یه عکس که پستت بدون عکس نباشه           شاید با خودتان بگویید مگر می شود اسم هم رنگ داشته باشد! اما این موضوع این روزها روانشناسان بسیاری را به مطا...
1 آبان 1390

ریحانه و خونه مامان بزرگ مامانی

سلام مامانی الان یه چند روزیه که هوای اینجا سرد شده دیشب که می خواستیم بریم خونه مامان بزرگم لباس آستین بلند تنت کردم تا به حال ازاین رنگ برات لباسی نخریده بودم خیلی بهت می اومد نظر شما چیه؟ مامان پارسا که توی پست ریحانه و اینروزاش عکس لباسی که واسه ریحانه خریده بودم میگفتی پس کو اینم عکسش اینجا رفته بودی توی فکر هزچی صدات میکردم که ار این حالت در بیای نشد منم ازت یه عکس از این حالتت گرفتم اینجا هم داری با کیف ستایش بازی میکنی اینجا هم همه خوابیدن اما شما تازه اول بازیگوشیته   قبل از اینکه مامانینا بخوان بخوابن ستایش برات آهنگ ناهارو که قبلا شعرشو توی یه پست نوشتم و برات گذاشت و شما هم براشون حرکات موزون...
1 آبان 1390

ریحانه و امروز جمعه

سلام مامانی بعداز دو روز تب داشتن خدا رو شکر امروز خیلی بهتری  امروز جمعه خونه عمه مامانی ناهار دعوت بودیم خیلی خوش گذشت بعد از اون هم رفتیم خونه خاله مامانی که دیشب از کربلا اومده بود اونجا هم کلی واسه خودت بازی کردی عکسارو با دوربین مادر جونی گرفتم اما کیفیتش خوب نیست  دوست دارم هر پستی که میذارم با عکس باشه از هیچی که بهتره !   ...
29 مهر 1390

ریحانه و یه شب با خانواده پدری مامانی

سلام عزیزم همونطور که از قبل گفتم قرار شد جشن تولد ستایش بریم کنار دریا و اونجا براش یه جشن کوچولو بگیریم دیشب رفتیم همه بودن غیراز پدر جونی و شوشوی من و خاله ستاره  جاتون سبز خوش گذشت الان دو شبه که خاله سودی شبها میترسه و نمیذاره بخوابیم اما دیشب ناجی بود آخه از دیروز عصری  یکمی تب داشتی منم از ساعت 4:30 هر 4 ساعت یه بار بهت قطره استامینوفن دادم تا شب دیدم تب نداری و دیگه بهت استامینوفن ندادم و خوابوندمت ساعت 1شب بود که باز خاله سودی از ترس نخوابیده بود و تا چرا روشن کرد من از خواب بیدار شدمو همون موقع بود که داشتی ناله میکردی منم بهت شیر دادم که بیدار نشی شیرتو خوردی و دوباره خوابیدی خواستم که بخوابم...
26 مهر 1390

ریحانه و تولد خاله ستایش

سلام عزیزم امروز 23 مهر روز تولد  خاله ستایش  تولدت مبارک خاله کوچیکه  ستایش امسال جشن تکلیف داره و خیلی خیلی شوق و ذوق خوندن نماز و پوشیدن چادر نماز داره اینم یه عکس از ریحانی و ستایش پ.ن : این پست ادامه دارد  عکسای تولد در ادامه مطلب   ستایش قبل از رفتن شام تولد کادوهای غیر نقدی ...
26 مهر 1390

ریحانه و فرمان ماشین

سلام ریحانی دیشب با مادر و پدر جون و خاله ستایش داشتیم می رفتیم خونه مامان بزرگ پدری من که توی یه مسیر پدر جونی ماشینو  نگه داشتنو از ماشین پیاده شدن و رفتن یه کاری رو انجام بده و زودی برگرده کارش کمی طول کشید و شما نا آرومی کردی منم شمارو دادم جلو به مادر جونی پیش مادر جونی هم بی طاقتی میکردی مادر جونی شمارو گذاشت تا با فرمون ماشین بازی کنی همینطور که با فرمون بازی میکردی شیطونی می کردی بوق میزدی و چراغ بالا رو هم روشن میکردی ای جوجوی بلا تا اینکه پدر جونی اومد که بشینه دستتو از روی فرمون برنمیداشتی و گریه میکردی که میخوای اونجا بمونی پدر جونی براین شد که با شما رانندگی کنه میخواست صندلی رو بکشه عقب که من دیدم نم...
25 مهر 1390

ریحانه و ستایش

سلام دیروز که بنا به دلایلی نشد واسه ستایش جشن بگیریم واسه اینکه هم تو دل خودمون هم تو دل ستایش نباشه از اینکه نشد واسش تولدشو جشن بگیریم گفتیم ببریم کنار دریا و پارک تا بازی کنی حالا قراره فردا شب بریم کنار دریا و اونجا برات یه جشن خودمونی بگیریم اینم عکسای دیشب    اگه دوست داشتی بقیه عکسا رو ببینی به ادامه مطلب برید اینجا دیگه ریحانی کلی خسته شده بود آخر سر هم رفتیم یه پیتزا ساندویچی     ...
24 مهر 1390

ریحانه و تی وی

امروز بعد از اینکه از پاساژ زیتون برگشتیم خونه (رفته بودیم بوتیک عمو سامی (پسر خاله ریحانی)لباس مجلسی  واسه خاله سودی بخریم) پدر جونی داشت مسابقه فوتبال بین تیم های استقلال و راه آهن رو نگاه میکرد شما هم طبق معمول شیطونی میکردی پدر جونی و علی (دایی ریحانی ) داشتن به تی وی نگاه میکردن شما رفتی روبروشونو دست میزدی به تی وی و بازیکن هارو که هی می دویدنو میخواستی بگیری طوریکه دیگه کسی به فوتبال توجه نمی کرد وهمگی داشتیم به دنبال کردن دستات واسه گرفته بازیکنا میخندیدم قوربونت بشم من اینجا خاله ستایش داره باهات حرف میرنه که به تی وی توجه نکنی تا من بتونم ازت عکس بگیرم  بدون شرح!!!  ...
22 مهر 1390

کلاغ یا مرغ مینا!

الان یه چند روزیه که یه پرنده توی حیاط خونمون به حالت پریدن در حال رفت و آمده تا اینکه دیروز ریحانی ساعت 7:30 از خواب بیدار شدی منم که تا اینجا هستم از فرصت استفاده ی کافی رو نسبت به اینکه آفتاب به بدنت برسه میکنم و زود زود توی حیاط  می برمت.  رفتم که دست وصورتتو توی روشویی حیاط بشورم پرنده رودر حال قدم زدن دیدم تا رفتم توی خونه به مامانم گفتم بازم کلاغه   اومده توی حیاط مامانم گفت آره دیروز رفتم که سبد بندازم از دستم در رفت منم که از جسارتشو در رفتنش خوشم اومده بود رفتم که ازش عکس بگیرم هی در میرفت تا اینکه مامانم واسه خرید رفت سوپرمارکت کوچه پشتی یکی از این پرنده رو توی قفس توی مغازه دید و به فروشنده گفت یه پر...
21 مهر 1390