ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و این روزاش

سلام عزیزه مامانی این روزا خیلی داره بهت خوش میگذره همش میریم بیرون و کمتر تو خونه اییم هوا هم از وقتی اومدیم بی یو خیلی بهتر شده دیشب رفتیم پاساژ زیتون و برات لباس و جوراب شلواری خریدم عمه ی سامی (پسر خاله سامی) هم  اونجا دیدم و کلی قربون صدقت میرفت بعد از اون هم رفتیم خونه مادر بزرگ (مامان پدر جونی) با باران (دختر عموی مامانی) و خاله ستایش کلی بازی میکردی و خوش بودی موقع رفتنی کالسکه سامی رو هم برداشتم که اگر خواستم پیاده جایی بریم کمتر اذیت بشیم از همینجا از خاله ستاره و سامی از بابت کالسکه تشکر میکنم پ.ن: از همه ی دوستای خوبم عذر خواهی میکنم اگه نمیتونم زود زود بیام به وبلاگاتون سر بزنم ایشالا وقتی رفتم تبریز جبران این روز...
12 مهر 1390

ریحانه و بازی با حباب

از دست شیطونی های خاله سودی و مامانی همینکه از خونه عمه فاطمه برگشتیم خاله سودی حباب ساز رو آوردو کلی حباب تولید کرد در حضور ریحانی تا ببینن عکس العمل ریحانی چیه ریحانی هم مات و مبهوت به حباب ها نگاه میکرد و بعدش می رفت که بگیرتشون می ترکیدن و محو میشدن گذشت تا دوباره مادر جونی دیروز با حباب ساز رو آورد و... ریحانی خسته و ناکام از گرفتن حباب ...
11 مهر 1390

ریحانه و لوز

 سلام عزیزم امروز ميخوام از ميوه و درختي به اسم لوز برات بگم اين ميوه توي منطقه گرمسيري مثه شهر ماماني بيشتر کاشته و رشد  ميکنه من عاشق اين ميوه ام   امسال شانسي توي اين ماه اومدم به شما هم لوز دادم چون ميدونم که بريم تبريز از اين ميوه ها اونجا نيست يکمي هم دلم گرفت آخه اگه بخوايم خونمونو تخریب کنیم و این درخت هم قطع میشه درختی که ١٦_١٧ سال پا به پای ما بزرگ شد ریحانی در حال خوردن لوز درخت لوز                              اینجا هم داشتم این پست و برات مینوشتم هی ...
10 مهر 1390

ریحانه و سفرنامه بوشهر

سلام ماماني امروز ٠٨/٠٧/٩٠ والان از بوشهر و با لب تاب خاله سودي دارم برات مينويسم ديروز ٠٧/٠٧/٩٠همزمان با روز دختر از تبريز به مقصد شيراز پرواز داشتيم لحظات آخر ریحانه در کنار بابایی يه پرواز 2 ساعته و خسته کننده و پراز استرس قبل از اينکه پرواز بخواد بشينه خوابيدي و پدر جوني واسه اولين بار شمارو در حالت خواب ديد تا يک ساعت بعداز اون خواب بودی تا بالاخره پدر جوني رو ديدي اولش  يکم غريبي کردي اما خيلي دختر خوبی بودي و خیلی زود با پدر جوني ارتباط برقرار کردي و صميمي شدي اولین لحظه دیدار پدر جونی با ریحانی اولین بوسه پدر جونی   روز 08/07/90 ساعت 08:45از شيراز به سمت بوشهر حرکت کرديم (صبح از ساعت 7 ...
10 مهر 1390

ریحانه و روز دختر

سلام پیامبر اکرم (ص) : هر خانه ای که در آن دختر باشد ، هر روز دوازده برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش میشود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمیگردد و هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یکسال نوشته میشود !!!      ریحانه عزیزم روزت مبارک نازنینم امروز روز تولد حضرت معصومه و روز دختر هست خیلی خوشحالم که یه فرشته کوچولویی مثه تو پیش منه              پ.ن: این آخرین پستیه که از تبریز برات مینویسم ایشالا فردا ساعت 14:10 اگه تغییر نداشته باشه پرواز میکنیم به سمت شیراز پدر ...
7 مهر 1390

ریحانه و یکروز قبل از سفر

سلام مامانی فقط یه روز مونده تا شروع سفرمون و انتظار داره به سر میآد عسلی مامان همه ی کارارو کردم فقط بستن چمدون مونده   امروز شیطنت بازیهات گل کرده بود تا تونستی از فرصت استفاده لازمه رو بردی یه وقت دیدم که رفتی روی دسته مبل و ازاونجا میخواستی بری روی کنسول آینه دست به گلدون بزنی خدا رحم کرد یواش واش خودمو بهت رسوندم اگه می دویدم طرفت زود خودتو به اونجا میرسوندی و زیر پات که خالی بود می افتادی روی میز عسلی و .......... وقتی هم بغلت کردم و نذاشتمت که بری اونجا جیغ می زدی و می خواستی با اون دندونای کوچولوت  گازم بگیری امشب قراره بریم خونه مادر جونی(پدری)تا از همگی خداحافظی  کنیم امروز اینقدر شیرین کا...
6 مهر 1390

ریحانه و مبل

سلام مامانی  امروز میخوام از سرگرمی جدیدت که بازی کردن توی مبل بگم پشتی و نشینمن مبل رو گذاشتیم جلوی ورودی آشپزخونه تا از ورود گاه و بیگاه شما جلوگیری بشه اما انگاری حریفمونو قدرندونستیم و بازم شکست خوردیم چون که حالا این مبل شده سرگرمی جدیدتونو میرید توی مبل و بازی میکنید  یه وقتایی میبینم که از مبل آویزون میشی فقط کم مونده که بیافتی ای شیطون   اینجا با دستت میزنی روی لبات و از خودت صدا در میآری   پ.ن:  ریحانی ٢روز تا روز موعود مونده ...
5 مهر 1390

ریحانه و مهمونی عمه جون

سلام ریحانی من دیروز رفته بودیم مهمونی عمه و زهرا و سمیه و حاج آقا (شوهر عمه) اومده بودند  زهرا طبق معمول می خواست هرچه زودتر ریحانه رو ببنه  ساعت 12:30  اس داده بود که : پاشید بیاید اینجا دلم واسه عشقم تنگیده که من به دلیل سایلنت بودن گوشیم اسشو ساعت 2:20 بعداز ظهر بعد از تماس تلفنیش دیدم من که منتظر شوشو بودم بیآد خونه و بعد با  هم بریم که دیدم ریحانه حالش خیلی بد (در آوردن دندون چهارم) و همش گریه میکردی تب داشتی اما نه زیاد الهی قوربونت بشم من ساعت حدودا 6:30 عصر بود که عمو عبدالله و حاج آقا اومدن دنبالمون تا بریم خونه مادر جونی( پدری) ریحانه طبق معمول همیشه تو ماشین یه چرت ١٠ دقیقه ایی زدی الهی قربونت ب...
5 مهر 1390