ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و شب های قدر

  طاعات و عبادات همگی مورد قبول حق   ریحانه عزیزم شما هم مثه مامانی این 3 شب و احیاء نگه داشتی تجربه خوبی بود من که میخواستم قرآن بخونم یا دعای جوشن کبیر زودی می اومدی پیش من و میخواستی با کتاب بازی کنی منم باید حوصله میکردمو و با یکم بازی کردن سرتو کلاه میذاشتمو و حواستو با یه اسباب بازی دیگه پرت میکردم تا بتونم به خوندن دعاها و قرآن    برسم اینکه بگم دیشب که باید بهتر به دعاها و اعمالم میرسیدم کمتر فیض بردم آخه ساعت 11 تا خوابیدی و منم گفتم آخ جون امشب میتونم بدون اینکه بگم ریحان بشین ریحان اون طرف نرو  و بدون وقفه دعا و قرآن بخونم که این خیاله باطلی بیش نبود عزیزم با حضور تو  ...
2 شهريور 1390

ریحانه و ساک حملش

سلام عزيزم ببخشيد که نميتونم به روز برات خاطراتتو بنويسم خيلي کنجکاوي من همش دنبالتم که يه وقت جاييت زخمي نشه وقتي هم خوابيدي به کاراي ديگم ميرسم اين موضوع بر ميگرده به پريروز1390/05/30  که من داشتم عکساتو از دوربين به کامپيوتر کپي ميکردم شما هم داشتي با ساک وسايلات بازي ميکردي شب قبلش از خونه مادر جوني مي اومديم و روي شونم خواب بودي منم ديگه حوصلم نشد که بذارم توي اتاق همونجا جلوي در گذاشتم صبح هم تا از خواب بيدار شديم از اونجايي که شما خستگي چند ساعتی که خوابیدیو داری دیگه حال و حوصله بریزو بپاش نداری    منم از فرصت استفاده کردمو نشستم پای کامپیوتر همینطور که به کارم میرسیدم یه نیم نگاهی هم به شما داشتم تا اینکه...
2 شهريور 1390

ریحانه و لیلة القدر

  ریحانه عزیزم امسال اولین سالیه که پیشمی البته پارسال بودی اما تو دل مامانی شب قدر، پرارجترین و پررمز و رازترین شبها در گردونه زمان است که قلمها در وصفش می شکنند، زبانها از توصیفش قاصرند و عقل در فهم آن مبهوت و متحیر میماند؛ شبی که به فرموده امام صادق علیهالسلام قلب رمضان به شمار میاید. خدایا شکرت که امسال هم منو از درک این شب بی نصیب نمیکنی ...
1 شهريور 1390

شب قدر

شب قدر است و محتاج دعایم زعمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به  معشوقت رسیدی خدارا در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی زما کن کمی هم جای ما اورا صدا کن بگو یا رب فلانی رو سیاه است   دو دستش خالی و غرق گناه است بگو یا رب تویی در یای جوشان در این شب رحمتت بر وی بنوشان التماس دعا ...
1 شهريور 1390

ریحانه و بچه داری از نوع بابایی

دیروز90/05/31  که باباییی خونه بود ازش خواهش کردم که حواسش به شما باشه تا من به کارای عقب افتادم برسم همینطور که به کارام میرسیدم صدای باببایی هم میشنیدم که میگفت ریحانی دست نزن -نرو اون طرف بیا اینجا یه نیم ساعتی گذشت بابایی منو صدا زد و گفت بیا ببین چیکار کردم که دیگه ریحانه نمیتونه از جاش تکون بخوره  منم زود دست از کارم کشیدم ورفتم ببینم بابایی چیکار کرده که ..... دیدم ریحان عسلیو با یه عالمه بالشت استتار کرده که مثلا ریحانی دیگه چهار دست و پا نره اما زهی خیاله باطل   که ریحانه مثه همیشه مارو شگفت زده کرد  ...
1 شهريور 1390

ریحانه و سجاده

سلام کافیه من بخوام چادر نمازم بپوشم و بخوام نماز بخونم    من خیلی وقتها وقتی خوابی نمازمو میخونم اما امان از روزی که بیدار باشی و منم نمازم نخونده باشم ریحانه مشغول هر کاری هم که باشه زود خودشو به من میرسونه تا با مهر من بازی کنه و نذاره من با توجه کافی نمازمو بخونم یه وقتایی میشه که میری پشت سر من و خدا میدونه من چطوری نمازمو تموم میکنم تا برسم به تو که نذارم دست به کاره خطرناکی بزنی از دست تو دختر دست 100 تا پسرو از پشت بستی   چند وقته پیش دیدم از دیوار راست بلند شدیو دست به پریز برق میزنی میبینی چه کارایی میکنی (این سجاده رو مامانم وقتی 2 سال پیش رفته بود کربلا برام سوغات آورد و از هم...
1 شهريور 1390

ریحانه و خواب

سلام ريحانه عزيزم الان که دارم اين مطلبو مينويسم شما خوابيدي و الان ساعت 2:48 دقيقه صبح 90/05/30 هستش عزيزم خيلي شيطون شدي از صبح که بيدار ميشي تا شب يکسره مشغول بازي و ورجه وورجه ايي الان هم که خوابيدي به لطف ديفن هيدرامينه  تا کوچيکتر بودي شب تا صبح بيدار بودي الان هم که يکم بزرگتر شدي تا دير وقت بيداري من اصلا خوش شانس نيستم وقتي وبلاگ ني ني هاي ديگه رو  ميخونم که ماماناشون از خاطراتشونو ميگن مخصوصا در مورد خواب ني ني هاشونو يه جوري ميشم دلم ميخواست منم حس اونارو ميداشتم وقتي ميگن که ني نيمون اونقدر خوش خوابن که حتي موقع حموم دادنش توي حموم خوابشون میبره منم دلم ميخواست تو اينجوري بودي اما حسرت از اينکه لا...
30 مرداد 1390

شب قدر

خدايا امشب زيباترين سرنوشت را براي عزيزي که اين نوشته را ميخواند مقدر کن خدايا بهترين روزگاران را برايش رقم بزن واو را در تماني لحظات در ياب مبادا خسته بيمار افتاده ويا غمگين شود دلش را سرشار از شادي کن و آنچه را که به بهترين بندگانت عطا ميکني به او نيز عطا کن ...
30 مرداد 1390

ریحانه و baby

  ریحانه که چند وقتیه یاد گرفته میگه بابا ماما حسابی خودشو تو دل بابایشش جا کرده و هی از طرف باباییش قربون صدقه میره چند وقته پیش که از مهمونی برمی گشتیم مثه روال همیشه من ریحان عسلیو گذاشتم زمین و اسباب بازیهاشو دادم دستش تا بتونم لباسامو در بیارم همینطور که داشت بازی می کرد از خودش صداهای عجیب در میآورد و هی میگفت bay bay bay  _ bi bi bi bi بعداز اون هم گفت baby من وبابایی به هم یه نگاهی کردیمو بعد بابایی گفت چی ریحانی ریحانه دوباره تکرار کرد baby دیگه بابایی رو کجا میدیدی تورو بغلت کردو یه بوسه گنده ازت گرفتو خوشحال از اینکه ریحانیش میگه baby منم گفتم بچه ها تو این سن حرفا و صدا های نا معلومیو ...
29 مرداد 1390