ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و مهمانی عمو رحمان

  سلام به همه ی دوستای خوبم این روزا ریحان جونی پشت سر هم افطاری دعوت میشه دیشب هم خونه آخرین عموی ریحان دعوت بودیم خوش گذشت اما این ریحان عسلی ما خیلی ناآروم بود   همش میخواست بغل من باشه و بیتابی میکرد باباییی هم یکم کار داشت و نتونستیم قبل از اذان برسیم و من هم نتونستم سر سفره دست نخورده افطار از ریحان عسلی عکس بگیرم ریحانه قبل از رفتن به مهمونی ...
21 مرداد 1390

ریحانه و مهمانی عمو مهدی

دیروز ما افطاری خونه عمو مهدی بزرگترین عموی ریحان  دعوت بودیم   هوا خیلی سرد بود البته واسه نی نی ها منم نتونستم از لباسهایی که زهرا واسه ریحانه آورده بود استفاده کنم و باید یه چیزی میپوشوندم که نی نیم سردش نشه      شاهکار بابای ریحان ...
20 مرداد 1390

ریحان عشق مامان و بابا

طفلی دخترم اینروزا که دیگه رسما چهار دستو پا میره یه وقتایی میشه که تعادلش از دست میده همچین سرش میخوره زمین و گریه میکنه که دلم واسش ضعف میره خیلی خدا بهش رحم میکنه دیروز میخواست با عجله چهار دستو پا خودشو برسون به کشوی میز تلویزیون که یهو دستش زیر بدنش گیر کرد و با صورت محکم خورد زمین آی آی گریه کردی قوربون اشکات بشم من قربون اون دل کوچیکت بشم که تا وقتی میافتی و گریه میکنی میبرمت جلوی آیینه دیگه گریه ات بند میآد و شروع میکنی به خندیدن  قوربون اون مرواریدات بشم وقتی میخندی پیدا میشن اینا همه نمونه های کوچیکی از کارای ریحان عسلی ماست در حال باز کردن کشو هی من آدمکارو بهم دیگه می...
20 مرداد 1390

ریحانه ودندونش

من هروقت  می خواستم از دندونه ریحانه عکس بگیرم نمیذاشت تا اینکه چند روز پیش که رفته بودیم خونه مادر جونی ریحان زهرا جون پشت سر هم از ریحانه عکس میگرفت وقتی داشتیم به عکساش نگاه میکردیم دیدم از دندون ریحان هم عکس افتاده   این عکسارو میذارم تا خاله سودی هم ببینه دندونای ریحان عسلی مارو       ریحانه و دندوناش ریحانه در حال چهار دستو رفتن   ...
19 مرداد 1390

ریحانه و اولین مهمانی افطار

دیروز حوالی ساعت 3  بعدازظهر بود که بابایی  زنگ زد  واسه افطار چه چیزایی لازم داری تهیه کنم منم تعجب کردم من همه چیز دارم و چطور شده ک بابایی میگه هرچی میخوای بگو من بخرم بیارم منم گفتم مرسی چیزی کم ندارم همه چیز خونه هست تا اینکه بابا گفت مگه قرار نیست امشب آبجینا (عمه ریحان) واسه افطاری بیآن خونمون من هم که بی خبر از همه جا گفتم نمیدونم کسی چیزی به من نگفته پریشب که رفته بودیم خونه آقا یحیی (عموی ریحان ) انگاری گفتن همین جوری میآیم چون من بچه کوچیک دارم نمیخوایم که تو زحمت بیفتید که من نشنیده بودم خلاصه اینکه منم یه لیست دادم به باباییی که تهیه کنن و واسه افطاری تدارک ببینیم همینجا از زن عمو لیلا تش...
19 مرداد 1390

ریحانه و زهرا جون

این پستو تقدیم میکنم به زهرا جون (دختر عمه ریحانه) اول بخاطر اینکه خیلی دوست داشتنیه و خوش اخلاق و مهربون  دوم بخاطر اینکه هر وقت اومده پیش ریحان یه عالمه واسش کادو آورده     ریحانه و زهرا ...
19 مرداد 1390

ریحانه و هندونه

دیشب 90/05/16 بابایی داشت هندونه میخورد  شما هم داشتی واسه خودت بازی میکردی تا باباییو با هندونه دیدی خودتو با چهار دستو پا رسوندی به بابایی تا از خوردن هندونه بی نصیب نباشی ای شکموی مامان باباییی اول با قاشق هندونه میداد بهت اما تو که قانع نبودی همه رومیخواستی پس مجبور ........... بدون شرح!!!!!!!!!!!! ...
18 مرداد 1390

ریحانه و زن عمو اکرم

     ریحانه جون یه زن عمو داره که خیلی شیرینو دوست داشتنیه چند وقتیکه زن عمو اکرم مریض احواله و کمردرد شدید داره طوریکه نمیتونه حتی از سر جاش بلند بشه طفلی حتی نتونست به مهمونی مادر جونی هم بیاد اینجور موقع ها که میشد دورهم  که جمع میشدیم به خاطر شیرین کاریهایی که اکرم خانم انجام میداد کلی میخندیدیم حسابی گل سرسبد محافلمونه  تا دیشب که ما تونستیم بریم اکرم جونو ببینیم اکرم خانمی که همیشه لبخند به لب بود یه جا خوابیده بود ونمیتونست تکون بخوره میگفت دکترها میگن دیسک کمر داری یا باید عمل بشی یا همیشه تحته نظر ......... خدایا به حق این ماه همه ی مریضارو شفا بده یعنی میشه یه روزی بشه که دیگه هیچ بی...
18 مرداد 1390

ریحانه و طرز جدید خوابیدن

سلام به همگی عزیزم این روزا که دیگه داری چهار دستو پا میری خیلی بلا شدی  مامانی همش میخوای بری و به هرچیزی دست بزنی قوربون اون دستای کوچولوت بشم من الان که دارم این مطلبو مینویسم خوابیدی چطوری اونم از روی شکم هیچوقت اینجوری نمیخوابیدی یعنی نمیتونستی اما الان یه چند روزیه که میبینم که یاد گرفتی روی شکمم بخوابی اینقدر این صحنه واسم جالب بود که ازت عکس گرفتم نازنینم   ...
17 مرداد 1390

ریحانه و اولین افطار

  عزیزم امسال اولین سالی هست که سر سفره افطار  تو پیش مایی  چه افطاری بود همش من و بابایی چشممون به تو بود و کلی به کارای تو می خندیدیم  یکم من تورو نگه میداشتم بابایی غذا میخورد و......... آخر سر هم  که هردو خسته شدیم یه تیکه نون دادیم دستت تا سرگرم بشی و بالاخره  بتونیم افطار کنیم ولی هرچی بود با سالهای دیگه خیلی خیلی متفاوت بود با توبودن خیلی خوبه ریحان عسلیم تا گذاشتمت سر سفره زودی تغییر جهت دادی             ...
17 مرداد 1390