ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و لوز

 سلام عزیزم امروز ميخوام از ميوه و درختي به اسم لوز برات بگم اين ميوه توي منطقه گرمسيري مثه شهر ماماني بيشتر کاشته و رشد  ميکنه من عاشق اين ميوه ام   امسال شانسي توي اين ماه اومدم به شما هم لوز دادم چون ميدونم که بريم تبريز از اين ميوه ها اونجا نيست يکمي هم دلم گرفت آخه اگه بخوايم خونمونو تخریب کنیم و این درخت هم قطع میشه درختی که ١٦_١٧ سال پا به پای ما بزرگ شد ریحانی در حال خوردن لوز درخت لوز                              اینجا هم داشتم این پست و برات مینوشتم هی ...
10 مهر 1390

ریحانه و سفرنامه بوشهر

سلام ماماني امروز ٠٨/٠٧/٩٠ والان از بوشهر و با لب تاب خاله سودي دارم برات مينويسم ديروز ٠٧/٠٧/٩٠همزمان با روز دختر از تبريز به مقصد شيراز پرواز داشتيم لحظات آخر ریحانه در کنار بابایی يه پرواز 2 ساعته و خسته کننده و پراز استرس قبل از اينکه پرواز بخواد بشينه خوابيدي و پدر جوني واسه اولين بار شمارو در حالت خواب ديد تا يک ساعت بعداز اون خواب بودی تا بالاخره پدر جوني رو ديدي اولش  يکم غريبي کردي اما خيلي دختر خوبی بودي و خیلی زود با پدر جوني ارتباط برقرار کردي و صميمي شدي اولین لحظه دیدار پدر جونی با ریحانی اولین بوسه پدر جونی   روز 08/07/90 ساعت 08:45از شيراز به سمت بوشهر حرکت کرديم (صبح از ساعت 7 ...
10 مهر 1390

ریحانه و روز دختر

سلام پیامبر اکرم (ص) : هر خانه ای که در آن دختر باشد ، هر روز دوازده برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش میشود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمیگردد و هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یکسال نوشته میشود !!!      ریحانه عزیزم روزت مبارک نازنینم امروز روز تولد حضرت معصومه و روز دختر هست خیلی خوشحالم که یه فرشته کوچولویی مثه تو پیش منه              پ.ن: این آخرین پستیه که از تبریز برات مینویسم ایشالا فردا ساعت 14:10 اگه تغییر نداشته باشه پرواز میکنیم به سمت شیراز پدر ...
7 مهر 1390

ریحانه و یکروز قبل از سفر

سلام مامانی فقط یه روز مونده تا شروع سفرمون و انتظار داره به سر میآد عسلی مامان همه ی کارارو کردم فقط بستن چمدون مونده   امروز شیطنت بازیهات گل کرده بود تا تونستی از فرصت استفاده لازمه رو بردی یه وقت دیدم که رفتی روی دسته مبل و ازاونجا میخواستی بری روی کنسول آینه دست به گلدون بزنی خدا رحم کرد یواش واش خودمو بهت رسوندم اگه می دویدم طرفت زود خودتو به اونجا میرسوندی و زیر پات که خالی بود می افتادی روی میز عسلی و .......... وقتی هم بغلت کردم و نذاشتمت که بری اونجا جیغ می زدی و می خواستی با اون دندونای کوچولوت  گازم بگیری امشب قراره بریم خونه مادر جونی(پدری)تا از همگی خداحافظی  کنیم امروز اینقدر شیرین کا...
6 مهر 1390

ریحانه و مبل

سلام مامانی  امروز میخوام از سرگرمی جدیدت که بازی کردن توی مبل بگم پشتی و نشینمن مبل رو گذاشتیم جلوی ورودی آشپزخونه تا از ورود گاه و بیگاه شما جلوگیری بشه اما انگاری حریفمونو قدرندونستیم و بازم شکست خوردیم چون که حالا این مبل شده سرگرمی جدیدتونو میرید توی مبل و بازی میکنید  یه وقتایی میبینم که از مبل آویزون میشی فقط کم مونده که بیافتی ای شیطون   اینجا با دستت میزنی روی لبات و از خودت صدا در میآری   پ.ن:  ریحانی ٢روز تا روز موعود مونده ...
5 مهر 1390

ریحانه و مهمونی عمه جون

سلام ریحانی من دیروز رفته بودیم مهمونی عمه و زهرا و سمیه و حاج آقا (شوهر عمه) اومده بودند  زهرا طبق معمول می خواست هرچه زودتر ریحانه رو ببنه  ساعت 12:30  اس داده بود که : پاشید بیاید اینجا دلم واسه عشقم تنگیده که من به دلیل سایلنت بودن گوشیم اسشو ساعت 2:20 بعداز ظهر بعد از تماس تلفنیش دیدم من که منتظر شوشو بودم بیآد خونه و بعد با  هم بریم که دیدم ریحانه حالش خیلی بد (در آوردن دندون چهارم) و همش گریه میکردی تب داشتی اما نه زیاد الهی قوربونت بشم من ساعت حدودا 6:30 عصر بود که عمو عبدالله و حاج آقا اومدن دنبالمون تا بریم خونه مادر جونی( پدری) ریحانه طبق معمول همیشه تو ماشین یه چرت ١٠ دقیقه ایی زدی الهی قربونت ب...
5 مهر 1390

ریحانه و عاشقانه های مامانی

سلام عزيزم روز به روز کاراي جديدتري انجام ميدي قوربون قدو بالات برم من ريحان عسلی      اينروزا وقتي ماماني ميخواد نماز بخونه همراه هميشگي ماماني هستي  وقتي ماماني در حالت نشسته نمازشه عسلي من مياي تو بغله مامان ميشيني يا وقتي ايستادم پاهامو ميگيريو مي ايستي از خوابت بگم که 360 درجه تو خواب مي چرخي اداهات که ديگه جاي خود دارد الان يه چند روزيه که مثه پيشي        خودتو کش و قوس ميدي و روي زمين غلت ميزني وقتي کارخرابي ميکني ميآم سراغت تندي تندي کارتو انجام ميدي بعدش پشت سرت نگاه میکنی ببینی عکس العمل من چیه  وقتی که بازی میکنی صداهای عجیبی از خودت مثله حرف زدن ما آدم بزرگا ...
4 مهر 1390