ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و نی نی مهنا

امروز رفته بودیم دیدن خواهر خانم خیر دوست (همسایه مون) که تازه زایمان کرده بود و نی نی گلشو ببینیم شما هم که طبق معمول همیشگیتون غریبی کردنتون گل کرده بود و اصلا تو بغل هیچ کس نمی رفتی  وقتی هم خواستم با نی نی شون که اسمشو مهنا خانم گذاشتن عکس بگیرم هم گریه کردی                   معصومه جون بازم بهتون تبریک میگم ایشالا که مهنا جون قدم پرواز خیر و با برکت براتون داشته باشه اول بالاترین مدارج تحصیلیشو که گذروند وتموم کرد بعد از اون  ایشالا تو لباس عروسی ببینیدش    نی نی مهنا مثه همه ی تازه نی نی هایی که بدنیا میآن...
16 شهريور 1390

ریحانه و گوش پاک کن

عزیزم الان یکی دو هفته ایی میشه که بخاطر اینکه شب تا صبح فقط روی سینه میخوای   و از ترس زبونم لال خفه شدنت دیگه توی تختت نمی ذارمت و رو زمین میخوابونمت تا عزیزه دلم یه وقت چیزیش نشه  اما رو زمین خوابیدنتم واسه خودش حکایت داره  حکایت از اینا شروع میشه که پریروز90/06/12 بعداز ظهر خوابیده بودی تو اتاق منم داشتم فیلم نگاه میکردم یکی دو بار اومدم بهت سر زدم هنوز خواب بودی یه ربع بعد صدایی از اتاق شنیدم اومدم ببینم چی شده که دیدم... از خواب بیدار شده بودی       و رفته بودی سر وقت گوش پاکن که روی میز عسلی تخت من گذاشته بود  نمیدونم چطوری بازش کرده بودی که همه رو روی زمین ریخته بودی ...
14 شهريور 1390

ریحانه و دستمال کاغذی

  الان که دارم این مطلبو مینویسم ساعت 12:42 بامداد یکشنبه ست و عزیزه دل مامان خوابیده        یه دو هفته ایی میشه که از دست کنجکاوی های ریحان عسلی خونمون به کانون خونه های بدون جاذبه پیوسته  همه چیز دور از دسترس ریحانیه بخصوص دستمال کاغذی دیشب معصومه (دختر عموی ریحانه) و زندایییش سر زده اومدن خونمون دیگه خودتون میتونید حدس بزنید من چقدر خجالت کشیدم از سر و وضع خونمون هی من از اوضاع شکل و شمایل خونه عذر خواهی کردم و میگفتم کاشکی من میدونستم دارید می آیید خونه رو مرتب میکردم که مریم جون  مثه همیشه  که خیلی خانم و مهربونند   همش منو دلداری میداد که خونه ایی که بچه ی کوچیک با...
13 شهريور 1390

ریحانه و آینه

سلام به دوستای خوبه وبلاگیم ریحانه عزیزم  از بچگی وقتی گریه میکردی تا می بردمت جلوی آینه گریه ات بند می اومدو میخندیدی الان یه چند وقتیه که میتونی خودت چهار دستو پا بری تو اتاق خواب ( اتاق خواب یکم بالاتر از سطح پذیراییه ) اوایل وقتی می رفتی توی اتاق همینکه می رفتی کنار میز عسلی تخته من با بازی کردن باهاش راضی بودی تا چند روز پیش که من سرم گرمه کارام بود و شما هم طبق معمول خوش به حالت بود اومدم ببینم   کجایی و چیکار میکنی دیدم رفتی بین درآور و داری خودتو تو آینه  قدی با تعجب نگاه میکنی کلی از کارت و نوع خیره شدنت تو آینه خندیدم تا دیروز 90/06/11 که باز رفتی سر وقت آینه قدی و ............
12 شهريور 1390

ریحانه و کشفیات جدیدش

  عزیزم از وقتی که پشتی هارو  گذاشتیم جلوی میز  تا کمتر بری طرفشون یکم موفق شدیم اما کنجکاوی های شما که تمومی نداره و همش داری چیزای جدید کشف میکنی من که رفته بودم توی آشپز خونه ( از اونجایی که من هر جا برم مثه جوجه دنبالم میکنی ) به خیاله اینکه منو دنبال میکنی دیگه پشته سرمو نگاه نکردم که کجا میری یکم که دیدم نیمدی اومدم ببینم باز کجا موندی که این بار هم باز منو شگفت زده کردیو  از یه ذره جا  ببین خودتو کجاها که جا نمیکنی منم که شغله دومم عکس گرفتن    از کارای شماست زودی دوربینو برداشتمو این لحظه رو به تصویر در آوردم ...
12 شهريور 1390

ریحانه و پستونک

عزیزم وقتی که نوزاد بودی اصلا پستونک نگرفتی منم اصلا تلاشی به دادن پستونک بهت نکردم چون اصلا اعتقادی به دادن پستونک به بچه نبودم و نیستم تا دیروز که داشتم اتاق رو که مثه بازار شام در آورده بودیو مرتب میکردم که دیدم قطره چکون رو برداشتیو درشو باز کردی و مثله پستونک گذاشتی دهنت و می مکیش کلی از دیدن این صحنه زدم زیر خنده منم که از اون روزی که سبزی میشستم و جای سیب زمینی پیاز کنارت افتاد  زمین چشام  بدجور ترسیده   و تا اونحایی که بشه نمیذارم بیای تو آشپزخونه از فرصت استفاده بهینه رو کردم و پستونکتو که بلا استفاده مونده بودو  دادم دستت تا هم شما به بازی کردن باهاش بپردازی و هم من...
11 شهريور 1390

ریحانه و اولین عید فطر

  عزیزم عیدت مبارک          این اولین عید ماه رمضونیه که پیش مایی و حضورت رونق بخش زندگی ما شده  پارسال تو دل مامانی  بودی و امسال تو بغله مامانی امیدوارم که وقتی به سن تکلیف رسیدی بتونی نماز بخونیو روزه بگیری و منم شاهد رشد تو در تمامی مراحل زندگیت باشم            ...
10 شهريور 1390