ریحان عسلی  ریحان عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

◕‿◕ ریحان عسلی ◕‿◕

ریحانه و بچه داری از نوع بابایی

دیروز90/05/31  که باباییی خونه بود ازش خواهش کردم که حواسش به شما باشه تا من به کارای عقب افتادم برسم همینطور که به کارام میرسیدم صدای باببایی هم میشنیدم که میگفت ریحانی دست نزن -نرو اون طرف بیا اینجا یه نیم ساعتی گذشت بابایی منو صدا زد و گفت بیا ببین چیکار کردم که دیگه ریحانه نمیتونه از جاش تکون بخوره  منم زود دست از کارم کشیدم ورفتم ببینم بابایی چیکار کرده که ..... دیدم ریحان عسلیو با یه عالمه بالشت استتار کرده که مثلا ریحانی دیگه چهار دست و پا نره اما زهی خیاله باطل   که ریحانه مثه همیشه مارو شگفت زده کرد  ...
1 شهريور 1390

ریحانه و سجاده

سلام کافیه من بخوام چادر نمازم بپوشم و بخوام نماز بخونم    من خیلی وقتها وقتی خوابی نمازمو میخونم اما امان از روزی که بیدار باشی و منم نمازم نخونده باشم ریحانه مشغول هر کاری هم که باشه زود خودشو به من میرسونه تا با مهر من بازی کنه و نذاره من با توجه کافی نمازمو بخونم یه وقتایی میشه که میری پشت سر من و خدا میدونه من چطوری نمازمو تموم میکنم تا برسم به تو که نذارم دست به کاره خطرناکی بزنی از دست تو دختر دست 100 تا پسرو از پشت بستی   چند وقته پیش دیدم از دیوار راست بلند شدیو دست به پریز برق میزنی میبینی چه کارایی میکنی (این سجاده رو مامانم وقتی 2 سال پیش رفته بود کربلا برام سوغات آورد و از هم...
1 شهريور 1390

ریحانه و خواب

سلام ريحانه عزيزم الان که دارم اين مطلبو مينويسم شما خوابيدي و الان ساعت 2:48 دقيقه صبح 90/05/30 هستش عزيزم خيلي شيطون شدي از صبح که بيدار ميشي تا شب يکسره مشغول بازي و ورجه وورجه ايي الان هم که خوابيدي به لطف ديفن هيدرامينه  تا کوچيکتر بودي شب تا صبح بيدار بودي الان هم که يکم بزرگتر شدي تا دير وقت بيداري من اصلا خوش شانس نيستم وقتي وبلاگ ني ني هاي ديگه رو  ميخونم که ماماناشون از خاطراتشونو ميگن مخصوصا در مورد خواب ني ني هاشونو يه جوري ميشم دلم ميخواست منم حس اونارو ميداشتم وقتي ميگن که ني نيمون اونقدر خوش خوابن که حتي موقع حموم دادنش توي حموم خوابشون میبره منم دلم ميخواست تو اينجوري بودي اما حسرت از اينکه لا...
30 مرداد 1390

شب قدر

خدايا امشب زيباترين سرنوشت را براي عزيزي که اين نوشته را ميخواند مقدر کن خدايا بهترين روزگاران را برايش رقم بزن واو را در تماني لحظات در ياب مبادا خسته بيمار افتاده ويا غمگين شود دلش را سرشار از شادي کن و آنچه را که به بهترين بندگانت عطا ميکني به او نيز عطا کن ...
30 مرداد 1390

ریحانه و baby

  ریحانه که چند وقتیه یاد گرفته میگه بابا ماما حسابی خودشو تو دل بابایشش جا کرده و هی از طرف باباییش قربون صدقه میره چند وقته پیش که از مهمونی برمی گشتیم مثه روال همیشه من ریحان عسلیو گذاشتم زمین و اسباب بازیهاشو دادم دستش تا بتونم لباسامو در بیارم همینطور که داشت بازی می کرد از خودش صداهای عجیب در میآورد و هی میگفت bay bay bay  _ bi bi bi bi بعداز اون هم گفت baby من وبابایی به هم یه نگاهی کردیمو بعد بابایی گفت چی ریحانی ریحانه دوباره تکرار کرد baby دیگه بابایی رو کجا میدیدی تورو بغلت کردو یه بوسه گنده ازت گرفتو خوشحال از اینکه ریحانیش میگه baby منم گفتم بچه ها تو این سن حرفا و صدا های نا معلومیو ...
29 مرداد 1390

ریحانه و قندون

ریحانه که الان اقتضای سنشه که کنجکاوی میکنه دست به همه چیز میزنه و دوست داره همه چیزو امتحان کنه          اینجا با کمک میز تلویزیون داره بلند میشه من تا اونجایی که  کار به جای باریک نکشه میذارم  ریحانه بازی کنه  بعد از این که دیدم هی میشینه و هی خودشواز میز آویزون میکنه  بلندش کردم و از اینجا دورش کردم بعد که من دیگه نذاشتم از میز بلند شه اومد سراغ  میز عسلی و از اینجا بلند شد و رفت سراغ قندون و قند و بقیه ماجرا لازم به گفتن نیستو عکس خودش گویای همه چیزه قندو میبرد دهنش اما نمیتونست بذاره دهنش آخه قندا سایزشون واسه د...
28 مرداد 1390

ریحانه و اسمش

  وقتیکه ما     فهمیدیم که خدا قراره یه دختر چادر زری بهمون بده سر از پا نمیشناختیمو خیلی خوشحال بودیم  منو بابایی در جستجوی اسم زیبا و نیکو برای شما عزیزه مهربانم بودیم البته من قبل از اینکه بدونم جنسیت نی نیم چیه اسم هارو انتخاب کرده بودم و حتی به بابایی هم گفته بودم اما بابایی میگفت حالا بذار قطعی بشه جنسیتش بعدا در مورد اسمش فکر میکنیم   تا اینکه جنسیتت معلوم شد من اسمتو به بابایی گفتم اما بابایی گفت چون دختره و دخترم باباییه من اسمشو میذارم منم که این اسمو خیلی دوست داشتم و واقعا دلم میخواست این اسم اسم دخترم باشه به بابایی گفتم نه اسم دخترو من باید بذارم اسم پسرو شما ا...
28 مرداد 1390